http://upload.iranblog.com/7/1272036171.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271899773.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271772698.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271835566.jpg
![]() |
|
![]() |
http://upload.iranblog.com/7/1272036171.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271899773.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271772698.jpg
http://upload.iranblog.com/7/1271835566.jpg
سلام
در هم اغوشی نان و ازادی....
کودک فردا به لبخندی زنده است....
و من تازیانه باد را به جان می خرم تا....
تا گل شکفته به تاراج نرود....
از خیابان میگذرم ،نگاهم به زنی می افتد که برای داخل شدن به مغازه مرغ
فروشی تعلل میکند....من هم مقصدم همان مغازه است ...لحظه ای به فکر فرو
میروم
که این زن چرا مردد است ..اینور و انور را نگاه میکنم و هر کسی
مشغول کاری است ...
.دختری با پسری سر وقت قرار که نمیتونم اون ساعت از روز از خونه بیام بیرون
بحث میکنه...و پسر با بی ادبی جوابش رو میده که میخوای بیا نمیخوای یکی
دیگه چه زیاده دختر......طرف دیگه رو نگاه میکنم پیر مردی چسب زخم میفروشه
و با نگاهش التماس میکنه ترو خدا بخرید و بقدری سردشه که خمیده تر از قامت
خودش ایستاده اما او ایستاده و گدایی نمیکنه ....
.انسو تر ماشین مدل بالایی
رو میبینم که مرد مسنی رانندشه و جلوی پای یه خانم خوش تیپ هی جلو و عقب
میره و هی بهش یه حرفایی میزنه....اونطرفتر خانمها جلوی ویترین طلا فروشی
هی به همسرشون میگن من اینو میخوام یا این یا اصلا نمی خوام ...
.و خانمی که می خواد یه دونه النگوش رو بفروشه اما روش نمیشه بره تو مغازه
و صبر کرده تا شاید این خانمهای خریدار برن بیرون تا اون بتونه اون یه دونه
النگوش رو بفروشه....معتادی بقدری خم شده که یه دقیقه دیگه حتما با کله
میره تو جوب.....نگاهم رو برگردوندم به خانمی که میخواست بره تو مرغ فروشی
دیدم رفت تو نا خود اگاه منم بعد از اون خانم رفتم داخل مغازه ....زن به مغازه دار
گفت اندازه ۵۰۰ تومان مرغ می خوام میشه ؟مرد که خیلی از این خریدار ها
خوشش نمیاد میگه نه خانم نمیشه پای مرغ میخوای بدم....زن با ناراحتی
میگه به پسرم قول دادم امشب به جای پای مرغ ران مرغ براش بپزم ...
.در حالی که میخواست دست خالی از مغازه بره بیرون یه اقایی گفت
خواهر من یه کم صبر کن ....بعد رو به فروشنده گفت ۳ تا مرغ برای این
خواهرمون بکش بده ببره ..زن گفت :خیلی ممنونم من گدا نیستم...
ندارم اما گدا هم نیستم ....مرد هم گفت میدونم خانم شما هم مثل خواهر
من بگیرید ترو خدا یه روزم شاید شما یه جا برای من کاری کردید زن گفت
از لطف شما ممنونم اما اگر میشه یه ران مرغ برای من کفایت میکنه و بسه
همون رو بدید و مرد دیگه اصراری نکرد و زن یک عدد ران مرغ را گرفت و از مغازه
رفت بیرون.....به خودم اومدم که مغازه دار میگفت خانم شما چند تا مرغ
می خواهید....هیچی نگفتم و از مغازه اومدم بیرون و از خرید منصرف شدم ...
.و بازم صحنه های تکراری که هر روز میبینم و میبینیم و از کنارشون رد میشیم.
...اما نگاه اون زن رو هنوزم نمیتونم از یاد ببرم....... چی به سرمون اومده
تفاوت تا کجا؟ |